آسمان می کوبد
قافیه دلتنگ است
فقط بی بهونه سلام!! . . . . . . . . . << کینه >> عاقبت دست در دست تو روزی من دور دنیا خواهم گشت مغرور و کمی با کین تا شهر عروسک ها خواهم رفت تو از جنس بارانی خیس تر از تو ، با تو روزی من دور دنیا خواهم گشت . ******************************************************* << و دیگر هیچ >> شب است و سکوت بر تمام من چیره لحظه های عقیم سایه بان این شب تیره و صدایی که در این نزدیکی است ، گوش کن : صدای تمام شدن << تو >> می آید ! قطره قطره چکه چکه و یک عبور بی حرکت ! چرند نمی گویم باور کن فقط این بار را باور کن که فقط چند لحظه باقیست تا به آخر رسیدن << تو >> گوش کن : سه ، دو ، یک ، تمام ! ****************************************************** << شب گیسوی تو >> دل من با دل تو حال دیوانه شدن می کرد شب من با شب تو تار همسایه شدن همراه شدن می زد شب گیسوی تو را دل خواهش سرد آواره شدن می کرد. چرا فهم فاصله ها دشوار است... برای عرض ادب خدمت دوستان هم دل ، به رسم احترام بهانه ای نیست پس... بی بهونه سلام!! حقیقتش به علت پاره ای از مسائل متاسفانه بنده حقیر فعلا سعادت به روز رسانی وبلاگی که به منظور سپاسگزاری از مادرم تهیه کرده بودم رو ندارم ، کمی احساس دلتنگی می کنم میرم کمی تنها باشم شاید بتونم مسیر زندگیم رو عوض کنم در هر حال . . . . . . . گــــر زدست زلف مشکینت خطـــایی رفت رفت ور ز هندوی شما بر ما جفــــــایی رفت رفت برق عشق از خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت جور شاه کامران گــــــــر بر گدایی رفت رفت گــــــــــر دلی از غمزه دلــــــــــدار باری برد برد ور میان جـــان و جــــانان ماجرایی رفت رفت از سخن چینــــــــــــان ملامت ها پدید آمد ولی گـــــــر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت در طریقت رنجش خاطــــــــر نباشد می بیــــار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت عشقبــــــــــازی را تحمل باید ای دل پــای دار گـــــــر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خـــــانقاه پای آزادی چه بندی گـــــــر بجایی رفت رفت ..... هر شب به یادش بوسه ای بر جلو ه ی مه میزنم دردا که در این آسمان چون ابر گریان گشته ام بی بهونه سلام!! بعد از این همه غیبت طولانی باز هم امیر سام ، پسر دختر دریا ، با یک "سیب تلخ" به " تقدیر" دخترک شعرهای مادرش پا میذاره تا نذاره اون بمیره... با دو کار دیگه از عشقم ، از عزیز ترین و دوست داشتنی ترین فرد در زندگیم ، از مادرم به میهمانی دنیای مجازی اومدم تا با تمام وجود صادقانه فریاد بزنم مادر شما سرفصل ایثار و محبت هستید. . . . . . . . " سیب تلخ " "در آن لحظه دل من با چه اصراری تو را خواست" (م. امید) در آن لحظه سوختم من ندیدی تو که عریان با تن شب می گریستم من ندیدی تو در آن لحظه که چشمانت می گفت : تو را می خواهم ای سرد صمیمی ندیدم من ندیدم من. ******************************************************** " تقدیر " این چه حسی است که به من می تابد؟ در زایش کدام لحظه غزل موسیقی را باید کشت؟ تنهایم تنهاترینم با من بگو این صدای آشنا این ضجه های بی انتها لحظه پایان کیست؟! چه کسی می سپارد جان در این شب سیاه زیر باران؟! با من بگو کیستی که اینچنین با قلب یتیمم مرا در ثروت نگاهت آمیختی؟ با من از ناقوس سیاه مرگ بگو از مرگ دخترک شعرهایم از فقر لبریز وجودم که به آواز تو بخشیدم از لحظه تاریک تولد حس << شدن>> عاشق شدن : <<گمراه شدن>> تو را به تمام احساس پاک سرودن تو را به تمام بیکران وجودت با من از سادگی بگو نه از قهر اهورا نه از کینه مزدا این چه حسی است که به من می بارد؟ در رویش سبز کدامین غزل لحظه ها را باید کشت؟! یا به جلاد ثانیه ها سپرد؟ با من بگو ای تنها ترین مرد! خانه کلاغ پیر قصه ها کجاست؟ یکی بود یکی نبود گنبد کبود قصه ها کجاست؟ ترانه هایم ارزانیت باد تقدس تنهاییم ارزانیت باد برایت <<سبز>> می میرم اما بگو زاده کدام شهر عشقی که نیستی اما بودنم را از تو می گیرم وام!! شب ، شب سپردن است فاصله ها نزدیکند فرصت یکی شدن نداریم چون دو بیگانه فرصت از هم شدن با هم شدن بر هم شدن ! فاصله ها همه یکدست سوسوی چراغی در دور دست دختری می آید از دور دخترکی کبریت فروش خسته و خاموش و بی کس دخترک می میرد از فقر... ...و دختری که زنده می شود یک شب با کفش بلورین بی مغز بی فکر! خدایا حیران و پریشانم از کلاف سر در گم تقدیر از خط سیاه سرنوشت که گل آدم را سرشت... شب ، شب سپردن است فاصله ها نزدیکند شب می گوید : بسپار و برو بگذار و برو... اما ، تو بهترینم! تو با من از <<ماندن>> بگو از کودکی از سادگی. پایان بی بهونه سلام!! دوست های همیشه صمیمی از این همه غیبت عذر میخوام از این همه دعوت سپاسگزارم و از این همه کوتاهی شرمنده ، با سه کار متفاوت از مادرم به میهمانی دنیای بی سر و ته مجازی اومدم تا با تمام وجود فریاد بزنم مادر تویی سرفصل عاشقی . . . . . . . " چشم های تو " سایه یک نعش خسته بر پهنه ای خالی و در تار و پود من یک نقش زیباتر از گل قالی یک خواب عجیب با حریری از شب من خیره در چشم های تو خشک و بی حرکت و صدایی که به زحمت می شنوم می آید از گلویم : << آه >> یک شب نجیب من خیره در چشم های تو و تو ، بی تفاوت با من ! یک شب عجیب و صدای تپش قلب زمین می شنوی؟ که آرام آرام منِ وحشی منِ سرکش رام تو می شود ! نگاه کن ، ذره ذره آب شدنم را و شب رو سیاه ، که سر به زیر چشم تو می شود ! *************************************************************** " با آسمان بگو " تو ، به وسعت یک دشت خیال در شبی سرخ که پر از شمشیر است من ، به رسوایی یک مست ، پر از بار گناه در سحرگاهی که در آن میل به تبعید است هر دو ، باقیمانده یک حادثه ایم... ***************************************************************** " عبور " می روی سرد ، بی تفاوت جای التماسم در نگاهت که نادیده می گیری می روی تا جزیی از هیچ شوی... من می مانم و گناه رنجی که در تنم جاریست و بی احساس ترین احساس دنیا ، "دیگر ، دوستت ندارم" مادر یعنی سر فصل بزرگواری بی بهونه سلام!! دوستان از همگی به علت تاخیر در به روز رسانی پوزش میخوام اگه اجازه بدید بدونه حاشیه به قول قدیمی ها بریم سراغ اصل مطلب ، با اجازتون این بار دو تا کار کوتاه از مادرم را واستون انتخاب کردم که امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و من ذره ای ادای دِین کرده باشم. برای عذر خواهی این دسته گل را به همه شما دوستان تقدیم میکنم " از تو به بعد " باشی یا نباشی ثانیه ها بی تو هم می گذرند ! و ادامه خواهند داشت - مهتاب - حتی اگر نباشی گرد بهار به من خواهد رسید و من همانم که بودم. ***************************************************** " جادوی بی صدا " یک فاجعه در بطن تو و صدای خون که هنوز در عمق دستانم جاریست دستانم خونین حادثه ایست که نمی دانم چیست ! و تو بانی ِ این حادثه ای هر چند خودت هم نمی دانی چیست ! مادر دستتون را می بوسم بی بهونه سلام!! امروز تولد مادرم هستش ، تولد عزیزترین و دوست داشتنی ترین موجود روی زمین واسه من ، چقدر لحظه شماری کردم واسه این روز به قول پدرم " می شمارم لحظه لحظه ، لحظه ها را بی شمار " مادرم من حقیقتا عاجزم از جبران ذره ای از محبت مادرانه شما فقط امیدوارم تا الان تونسته باشم قدر دان این همه محبت و عشق مادرانه شما بوده باشم ، همیشه آرزو داشتم همون طور که من همیشه به وجود شما افتخار میکنم شما هم به وجود من افتخار کنید امیدوارم که همینطور باشه ، از خدا میخوام که ۱۲۰ ساله بشید و همیشه سایتون بالای سر امیر سامتون باشه و دعای خیرتون بدرقه راهم "عصر بارانی جمعه" وقتی که ابر های سیاه در آسمان خاکستری تمامم را احاطه می کنند انگار نقش های شوم جدایی را دوباره می کنند در آن لحظه من احساس می کنم که دیگر ـ دلم برایت تنگ نخواهد شد ـ و حسی که می گوید با من : " این شب تاریک و طولانی دیگر سحر نخواهد شد" تو از << هیچ >> آمدی << همه >> من شدی ! برگرد به همان هیچ که از آن جا آمدی دلم از سنگ ، سنگ تر شده برو که دیگر ، دلم برایت تنگ نخواهد شد. مادر تولدتون مبارک بی بهونه سلام!! دوستان از این همه تاخیر عذر خواهی میکنم حق بدید فصل امتحانات هستش و کمتر میتونم بیام توی دنیای مجازی حقیقتاً خدا موجودی نازنین تر از مادر هم خلق کرده ؟ من که فکر نمیکنم ، یعنی اگه آدم بخواد یه عشق به معنای واقعی و الهی رو ببینه باید یه نگاه عمیق به مادرش بندازه و بشینه چند دقیقه تامل کنه ، یاد بچه گی هاش بیفته یاد اون موقع که مادرش داشت بهشت رو زیر پاهاش یواش یواش بنا میکرد ، من یه عقیده دارم اینکه آدم خدا رو توی یه چیزی میبینه من به شخصه جلوه خدا رو توی وجود مادرم میبینم و خالصانه و مخلصانه بهشون عشق می ورزم و دستشون رو می بوسم باورتون نمیشه پدر من عاشقانه مادرم رو دوست دارند ، اصلا یه صمیمیت خاصی توی این خونواده سه نفری ما حکم فرماست ، دم به دقیقه پدر واسه مادر شعر میگن و مادر واسه پدر هیچ وقت نشد یه کدومشون واسه امیر سامشون شعر بگن ، جالبه بدونین پدر من الگوشون توی زندگی حضرت حافظ هستش و هر کاری که بخوان انجام بدند باید یه تفال به دیوان حضرت خواجه بزنند ، رابطه خیلی عجیبی با حضرت حافظ دارند ، هروقت به گوشه ای از زندگیمون نگاه میکنم یاد یکی از ابیات عاشقانه حضرت حافظ میفتم ، درضمن توی خونه ما هیچ کس حق نداره بگه حافظ الزاماً باید بگه حضرت حافظ... بگذریم... اول یه دو بیتی از پدرم بعدش هم به رسم عادت یکی دیگه از اشعار سراسر احساس مادرم شاید که تو مهتاب رخ از پرده بگیری با یک غزل نـــــــاب رخ از پرده بگیری خواهم همه عمر سـر خواب بگیرم شاید که تو در خواب رخ از پرده بگیری " چلیپا " هرچند لحظه عاریست از صدای زائیدن احساس و تو یک تن بی روح بر درم می کوبی بر شبم می ریزی رنگ خاکستری بی تاب هر چند جای تو خالی است در برم ، روی نقاشی مهتاب... اما ، دیدن جای نگاهت در نگاهی سرد ولی تبدار تماشاییست ! رویای پریشانی است که پر از ویرانی است و صدا می کوبد که بگوید : جای یک حجم سپید در برت ، نزد دو چشم بیدار ای دریغا ، خالی خالیست. مادرم تمام خوبی های دنیا یک جا تقدیم شما بی بهونه سلام!! سلامی گرم به همه شما که توی این شب های سرد زمستونی دلاتون مثل بهار شاد و خرم هستش! بالاخره پاییز امسال هم تموم شد و زمستان سراسر سفید از راه اومد تا همه سیاهی ها رو توی خودش حل کنه ، امیدوارم ما هم سیاهی های دلمون را به زمستان بدیم و اون هم سفیدی به جاش بهمون بده پست این سری را با یه دوبیتی از پدرم که در مورد زمستان و شب یلدا گفتند آغاز میکنم و بعد هم میریم سراغ یکی دیگه از اشعار مادر خوبم که از خدا میخوام از عمر من هرچی مونده کم کنه و به عمر این بزرگوار اضافه کنه آخر آمد آذر و این چنــــــــــــد رنگی شد تمام آخـــــر آمد ماه دی ای فصل یک رنگی سلام شد شب یلدا شب شادی شب شور و شعف عاشقان بر دف زنید و شاد باشید صبح وشام " چرخ گردون " تو گرگی ، نی به دست در لباس شبانی من ، بره ای بی دست و پا عاشق ساز و رسم چوپانی نگو که دنیا نامرد نیست خنجرش را اگر نمی بینی پشت ابرهای بارانی حیف از آن گلها که می رویند حیف از آن اشک ها که می ریزند در این دنیای قحبه قلابی ! تو با منی یا بر منی؟ شکار می کنی آهوی دلم را به همان سنت دیرینه که می دانی های ! ای نا نجیب نقاب بر صورت نگو نمی بینی دلم را می رود به سوی ویرانی من به صدای شیرین تو دل باختم یعنی به همان تابوت بتی که می سازی با توام ای طفل چشم دوخته دوخته به چرخ گردون نگو که دنیا نامرد نیست خنجرش را اگر نمی بینی پشت پاییز و پریشانی ! مادر دوستون دارم واسم دعا کنید که انسانم ولی آدم بشم بی بهونه سلام!! این اثر یکی از کارهای تصویری مورد علاقه مادرم هستش که خیلی دوستش داره ، به وجودش افتخار می کنم و دستشون را می بوسم امیدوارم از خوندنش لذت ببرید. " گل یخ " تمام حقارت خود را در وسعت تو می ریزم لحظه های از جنس تو با آسمان خاکستری رنگ پشت دیوار خیال این دیو سیاه چندشی رنگ پاره پاره می شود این دیو وحشی دلسنگ در بهت تو می سوزم لحظه لحظه غروب می کنم بی خورشید تمام اعجاز تو در چرند بی چون و چرایم می چکد ! از مشکی نگاهت جرعه جرعه صبح می شوم بی فردا تمام دلتنگی خود را در انتظار تو می ریزم لحظه های از جنس تو تصویر یک مرد ته سیگاری در دست باز می بینم این تکه تکه های پراکنده سربی رنگ طرح زنی گریان بر مزار نمی دانم چه کسی شاید خودش ! بغض می کند آسمان گلویم شاید ببارد امشب در هندسه رد شده ی چشمانت در آن خط های ملعون موازی که با طولی حتی به وسعت تو هیچ به هم نمی رسند فردایی از حوصله تنهایم به رنگ کوچه می شوند غم هایم مور مور می شوند تمام اشک هایم ! قاصدک می خوانم بغض می شوم با کفش های لنگه به لنگه موهای شانه نکرده دم در می ایستم... در نزده می آیی ! و من تمام حقارت خود را در وسعت تو می ریزم تاریک است تاریک است صدای تو و من روشن می شوم از تاریکی صدای تو... مادر عاشقانه دوستون دارم امیر سامتون را دعا کنید خاک رهت تاج سرم مادرم بی بهونه سلام!! من اینبار با یکی دیگه از شاهکارهای مادرم اومدم به این دنیای مجازی تا از این طریق بتونم ذره ای از محبت مادرانه مادرم را جبران کنم و بهشون بگم خیلی دوستون دارم مادر ، امیدوارم همیشه سایتون بالای سر امیر سامتون باشه " ثانیه های خیس" مثل چرخش یک گوی در شتاب تن تاریخ مثل یک صبح پریشان در شکوفایی بودن ، جاری و زنی قابله گویا آبستن تنهاییست ، آری! و تو از تقویم زمان قاصدک می خواهی چه صدایی؟ چه نگاهی؟ که تو از فرش خیال دل من شاپرک می چینی من ، یتیم از دانستن که تو هم می روی ، نمی مانی! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


